یكی بود یكی دیگه هم بود زیره گنبد كبود هیشكی نبود.این مارمولك قصهء ما خیلی دوست داشت سر به سره دیگران بزاره و اونارو اذیت كنه خلاصه شیشه خوردش زیاد بود.
روزی از روزها كه طبق معمول داشت ذاغ میزد یهو چشمش به دختری میوفته كه رو پشته بوم داشت لباس های كه شسته بود رو روی طناب پهن میكرد. لامذهب دختره هم یه سرو وضعی داشت كه نگو سك و سینه و قمبل ( باسن) انداخته بیرون كه مرده توی قبر زنده می شد چه برسه به مارمولك بیچاره مارمولك هم بدجور طالب دختره میشه . دیگه هر روزو هر شب نگاهش به پشته بوم بود و شعر می خوند . خلاصه جون دلم براتون بگه كه مارمولك بدجوری تو كف دختره بود توش مونده بود كه چه جوری با دختره ارتباط برقرار كنه و مخشو بزنه. بعد از یه مدت مارمولك یه فكر به نظرش میرسه .
شبی از شبها كه همه خوابیده بودن مارمولك یواشكی طوری كه كسی نبینه میره خونهء دختره از درز در میره تو .اتاق دختره رو پیدا می كنه دختره هم طبق معمول شب كارش چت كردن بود. مارمولك دزدكی طوری كه دختر خانم نفهمه ID دختره رو میخونه . از فردای اونشب كاره مارمولك خان میشه چت كردن با ختره بعد یكی دو ماه تلاش و كوشش خستگی نا پذیر فكر میكنه كه دیگه وقتش رسیده به دختره پیشنهاد بده بعد از یه مدت این پا اون پا كردن به دختره میگه كه من مارمولك خونهء همسایتون هستم و خیلی بهت الاقه پیدا كردم و میخوام باهات دوست شم خلاصه از اون هرفای كه میشه دخترارو رام كرد دختره هم از اون دخترای بود كه یكی میداد و دو تا حساب می كرد هرشب یه بهونه می تراشت دیگه مارمولك بیچاره كلافه شده بود همش شعر می خوند
* دختره مردم پكرم كرده امشب از هرشب عاشق ترم كرده*
دختره هم كه میبینه مارمولك دست بردار نیست میره پیشه مامان جونش تا راه حلی پیدا كنه بعد از مشاورت و بحث و تبادل به این فكر میوفتن كه ....
ادامه مطلب