با من كه شكسته ام كمی راه بیا
بالی بگشا و گاه و بی گاه بیا
آزرده مشو بیا گناه از من بود
گفتم كه مقصرم تو كوتاه بیا
با نگاهی سرد و خسته چگونه توانیم به مرگ این قصه رسیم
بگذار به انتها برسیم بعد بشكنیم
سكوت را بهانه نكن
خستگی دلیل از پا ماندن نیست
به جای من قفل سكوتم را بشكن
مرا دریاب
خواستم بر غم بتازم فرصتی پیدا نكردم
فرصتی آمد به دستم مهلتی پیدا نكردم
خواستم در خلوتی با محرمی رازی بگویم
هم كلامی محرمی هم صحبتی پیدا نكردم
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم كنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را كم كنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم كنی
ادامه مطلب